روزهای رنگی زندگی من


+ 316

 

در مسیر این راه آبیِ پاک

هی رفتم و رفتم

تا در دورترها محو شوم

 

 

ز برون کسی نیاید

چو به یاریِ تو اینجا

تو ز خویشتن برون آ

سپه تتار بشکن*

 

*شعر از محمد شفیعی کدکنی

نویسنده : .آزی. ; ساعت ٥:۳٩ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/٥/۱٤
تگ ها: سفر و تجربه
comment نظرات () لینک

+ میشه پرنده باشی اما...

خیلی وقت بود پرستو ندیده بودم و لانه پرستو ساز هم

 

اینجا فومن

نویسنده : .آزی. ; ساعت ٦:٤٦ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٦
تگ ها: پرنده و سفر
comment نظرات () لینک

+ ساعت 6 صبح تو ویلا هوار نکشیم: برخیزییییید و فحشهای ملس به رفقا بدیم !!!

شاید تو ویلای کناری آدم خوابیده باشه بی مروتا!!!

___________________

استادی داشتیم که هر چند وقت دانشجویی خیلی به چشممون نمیومد. چون استاد اسم و رسم دارتر از ایشون زیاد داشتیم. اما الان که فکر می کنم می بینم جمله ای می  گفت که تا الان که 10 سال از دوران دانشجوییم گذشته هنوز و همیشه مثل چراغ یهو تو ذهنم روشن میشه.

اولین روزی که وارد بیمارستان شده بودیم برای کارآموزی ایشون کاملا جدی گفت:

حواستون باشه. چشمایی هست که شما رو می بینه.

اون روز من و دوستام به این حرف خندیدیم. استنباطمون تو اون سن این بود که منظور استاد اینه که کارخلاف شرع انجام نشه و ... خدا شما رو می بینه. در حالی که با توجه به رشته تحصیلی ما و حساسیتی که اون موقع روی ما بود اون بنده خدا کاملا راست می گفت. و کوچکترین رفتار و حرکت ما زیر ذره بین پرسنل بیمارستان و در نهایت مدیر بیمارستان می رفت و واقعا ممکن بود اتفاق ناجوری بیفته.

حالا...

در حال رانندگی خوب یا بد

در حال حرف زدن درباره آدما خوب یا بد

در حال انجام دادن کارهای خوب یا بد

وقتی حس می کنیم تو یه مکان تنهاییم و کسی صدامون رو نمیشنوه

حواسمون باشه

همیشه چشم هایی هست که ما رو می بینه.

نویسنده : .آزی. ; ساعت ٢:۳۳ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۳/٢٥
تگ ها: سفر و تجربه و خودم
comment نظرات () لینک

+ این غروب کردکوی است

امروز یادم اومد تا قبل از اینکه پرنده و درخت، عناصر مورد علاقه ام باشن، عاشق خورشید بودم.

این بی همتای آتشین

 تمام اتاق من پر بود از سمبل خورشید...

نویسنده : .آزی. ; ساعت ۸:٤٧ ‎ب.ظ ; ۱۳٩۳/۱/۳
تگ ها: سفر
comment نظرات () لینک